تبليغاتX
تنها ترین عشق

تنها ترین عشق

نمي خوام مثل همه گريه كنم...

 

زندگی من خسته ام ... تا کی سکــــوت تا کی اســــیـــر
این مـــرگ من... این دســـت من ... دســـتــم بگــیر، دســــتم بگـــیر
در سینـــه ام ای آرزو ... محض خدا دیگر بمــــیر
ای لحــظه ها من از شما ســــر خورده ام .... ترکم کنید
ای روز و شـــب .... من آدمی دل مرده ام... ترکم کنید
من تا گلو در حـــســـرتــم ... ترکم کنید ... افسرده ام
از وحشت فــــردای خود ... آزرده ام .... تـــرکم کنید
ای اشــــک گـــرم آروم بریز ... بر گونۀ بیمــار من
لـــذت ببـــر ... ای غــــم تــــو هـــم ... از این همه آزار مـــن
در لحظۀ بیــــداد غـــم .... که می شود غمـــخوار مــن؟
ای لحظۀ پایان من ... امروز و فردا مکن
این درد بزرگ بودنم را .... ای زمان حاشا نکن

زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / ارد بزرگ

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت19:24توسط آوین | |

کمکم می کنی که بمیرم؟

 

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

آنگاه كه دوستم نداشتي آهسته بگو تا آهسته بشكنم

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت16:33توسط آوین | |

Photo of aydaaaaaa on Netlog

   شهر من رنگ خدا نیست دگر اثر از مهر و وفا نیست دگر

                                 مردمانش همه با هم دشمن رسم آنها برادر کشتن

                                  نه کسی بهر کسی میمیرد نه کسی دست کسی میگیرد

                                  شهر من جای شغال وگرگ نبو د

                                   آسمان آبیش هرگز نبود سرخ و کبود

                                    شهر من خاک مزار آرش است

                                   نه این مردمان هرزه و شهوت پرست

                                 چه بگویم غصه ها کم نیستند مردمان شهر من دگر آدم نیستند

                                  می روم از شهر این نامردمان هرکجا باشد به از این مردمان

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت12:31توسط آوین | |

باز هم بغض دلم ميشکند
نفسم ميگيرد
رسم دنيا اينست
دل او با دل من سنگين است
اين همان شعر غميست که دلم باز به خود ميبيند
تن من ميلرزد
چشم من باز پر از باران است
باد پيغام جدايی سر داد
نکند چشم دلش با دگريست
قفل اين دل که فقط بر کف ان دستان است
اتشی بر دل من افتادست
که خموش نشود
دل من در قفس فاصله ها زندان است
باز هم قلب ترک خورده ی من
در طلب مانده و سرگردان است

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت15:37توسط آوین | |

اشک های جعلی

اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم

خاطرم امد

شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود

www.orchid.blogfa.com

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت15:13توسط آوین | |

غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده

نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه

که تو تنهاییه شب هم کسی اشکامو نبینه

+نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت23:12توسط آوین | |

 

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند .

+نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت23:43توسط آوین | |

گاهی خستگی های زندگی مجال عاشقی رو نمیده

گاهی دل زخم خوردن اجازه دلدادگی رو نمیده

گاهی شکست سخت قدرتی برای ایستادن نمیده

گاهی چشمانی منتظر مجال دوری اشک رو نمیده

گاهی حرف های من مرهم دلم رو به من نمیده

گاهی خنده شادی رو به من نمیده

گاهی گریه کردن آرومی رو به من نمیده

گاهی صبر جواب نیازم رو نمیده

گاهی سکوت جواب بعضی ها رو نمیده

گاهی دلم اجازه ی دوریتو نمیده

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت11:56توسط آوین | |

من گرفتار سنگينی سکوتی هستم

که گويا قبل از هر فريادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سر نوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم...

کُشتم.........

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت...

عشقم مُرد...

يارم رفت

دلم را شکست و مرتبه ی آخرش نبود

دیگر نشانی ز دل شاعرش نبود

گفتم چه وقت می گذرد که ندیدمت

مکث و سکوت و بی خبری... خاطرش نبود!!...*

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت22:15توسط آوین | |

 

 تقدیم به همه ی عاشقا........من که عشقم تنهام گذاشت

سلطان قلبم بی تو سرابم آلوده ی فکر ناجور و تردید
برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید

 


نمیدونید چی میکشم...

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت23:47توسط آوین | |